تبليغاتX
باران
...باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان
 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

به اندازه قطرات باران ، به اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.


تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در جمعه یکم آبان 1388  |
 

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در . نیویورک زندگی می کرد پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: "هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید "

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 
بنام آفریننده هستی بخش

نه هنوزم باورم نمیشه یعنی اصلا باورکردنی نیست

خبر کوتاه بود و بسی تلخ.......

فقط ۳روز قبل بود که از آن جاده گذشتم جاده ای که بهتره اسمشو بذاریم جاده مرگ

آره مرگ یک بدرـمرگ آرزوهای یک دختر و مرگ یک استاد........

استادی که بیشتر درس زندگی را از او آموختیم درس عشق و درس روبرو شدن با واقعیات

در کنار او و با او حس غمگین کودکان معلول ذهنی را شناختیم و دقایقی هر چند

کوتاه از نزدیک با زندگی این مظلومان از یاد رفته آشنا شدیم.......

آری او نه تنها با مرگش دخترش را یتیم کرد که ما هم یتیم راهنمایی های او شدیم

آن کودکان مظلوم نیز یتیم شدند.

 

ولی نه باورم نمیشه؟!

چطور میشه یک انسان با تمام بهترینهایی که یه انسان میتونه داشته باشه

حالا........

حالا زیر یک مشت خاک سرد خوابیده باشه.

.......ما هنوزم تشنه شنیدن درس ناتمومت هستیم استاد

 

هیچ وقت  نمیتونم سه شنبه های باییز ۸۶ رو فراموش کنم چقدر زود گذشت و به 

همون اندازه فراموش نشدنی.

تنها کلاسی که ساعت ۴-۲برگزار شد و کسی سر اون کلاس نخوابید....

کلاسی که لحظه لحظه اش برای ما خاطره شد.

 

ولی گلچین روزگار واقعا خوش سلیقه است که او را چید و برد.........

 

امروز هم بعدازظهر یک سه شنبه باییزی است و ما آمدیم به دیدار شما

ولی جواب سلامی نشنیدیم و در غربت این آرامگاه ابدی تنها نوای دلنشین قران

مرهم دلهای شکسته مان شد

فکر میکردیم با آمدنمان بر سر مزارتان و دیدن آن سنگ قبر مرگتان را باور میکنیم.......

ولی نه هنوز هم باور کردنی نیست.

 

کاش به قول آن هم شاگردی در آخرین جلسه میگفتی خدانگهدار برای همیشه.

تک تک آن لحظات برایم خاطره شد خاطره ای شیرین که بایانی تلخ داشت و آن را به

 صندوقچه ذهنم  میسبارم در کنار دیگر خاطرات تلخ و شیرینم....

 

ولی یادمان باشد مرگ بایان کبوتر نیست

خدایش بیامرزد............

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 

سلام

شروع سال تحصیلی جدید رو به همگی تصلیت میگم و امیدوارم امسال بهتر از سالهای قبلی باشه البته از بابت تاخیر پیش آمده هم خیلی خیلی شرمنده اما به خدا تغصیر ما نبود من نمی دونم چه حکمتیه هر وقت میریم کتابخونه سایت دانشگاه تعطیله!!!

واما پست جدید امیدوارم خوشتون بیاد(یه سر برین به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 
با عرض سلام فراوان و تبریک عید سعید فطر البته کمی با تأخیر که امیدوارم ما رو به خاطرش عفو کنید البته خیلی هم تغصیر ما نبودا این بلاگفا دوباره قاطی کرده بود.

خوب بهتره بجای پر حرفی شما رو دعوت کنم که به ادامه ی مطلب یه سری بزنید پشیمون نمی شید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 
خیلی سخته از عدالت و برابری حرف بزنی اما در عمل به اونچه گفتی پایبند نباشی

خیلی سخته از مردانگی و حق دم بزنی اما وقتی دردمندی دست نیاز به سمتت دراز می کنه روتو برگردونی و بری

خیلی سخته از مسلمون بودن حرف بزنی و وقتی برادر مسلمونت فریاد میزنه و خونش روی زمین پایمال میشه یا داره از گشنگی و فقر و مریضی میمیره تو بگی"چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه! اگه ما عرضه داشتیم مشکلات خودمونو رفع می کردیم یا مثل خیلی های دیگه بگی به ما چه می خواستن زمین هاشون رو به یهودیا نفروشن یا..."

جالبه ها طرف نماز شب می خونه یا روزی هزار بار مفاتیح خر میزنه اما لحظه ی امتحان که میرسه پشت میکنه به حقیقت اسلام و میگه "بابا به من چه"

یه وقت نگی اینطوری نیست که هست! اگه امروز به خودت زحمت دادی و یه سر تا سر کوچتون یا خیابونتون رفتی ودیدی هیچ کس آماده ی دفاع از برادر های هم کیشش نشده اونوقته که میگی ای دل غافل اگه دنیا رو آب ببره این ملت مسلمون رو خواب می بره!

البته اینجا استثنا ً هیچ تمایزی بین عرب و عجم نیست که اگه عرب جماعت غیرت میرت داشت اینطوری رو سروکولشون سوار نبودن! اگه ایرانی هم یادش بود که اولین ملتی که برابری رو فریاد زد ودر عمل هم نشون داد ملت ایران بود،اونم تو 2-3 هزار سال پیش، که ما سردم دار حمالت از مظلومان و اولین نویسنده ی منشور حقوق بشریم امروز تو خونش به خواب زمستونی غفلت فرو نمی رفت؛ اما بدبختی اینجاست که اینم مثل خیلی چیز های دیگه از یادملت ما رفته که اگه نرفته بود از این 70 میلیون و خرده ای جمعیت ایران فقط 3-4 میلیون اونم ( البته با انتساب  سرباز وظیفه های بیچاره که زورکی می برنشون راه پیمایی) نمی رفتن برای حمایت از اونچه که نه فقط وظیفه ی مسلمونیشون که وظیفه ی انسانیشونه

من نه از اون دسته آدمایی ام که شعار میدن نه دوست دارم که شعار بدم فقط خواستم جزء اون دسته آدمایی نباشم که  چشماشون رو به هزار عذر بدتر از گناه رو حقایقی اینچنین فجیع می بندن و یادشون رفته اگه به فریاد یاری طلبی مسلمونی جواب ندن مسلمون نیستن!

   "اگه می بینی پیرو علی و کسی که برای علی اشک می ریزد و کسی که محبت علی در قلبش موج میزند  سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناک است معلوم است که علی را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد هرچند مه ظاهراً شیعه باشد  (دکتر شریعتی)"

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388  |
 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند.

مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. 

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.
 
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
 
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..
 
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..
 
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
 
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.
 
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،
 
«ركاب بزن....»

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 
 
بالا